تهی پای رفتن - داستان کوتاه
نگاهم روی کفشهای تازه ام قفل شده بود و چشمهایم با گامهایم لی لی می کرد - چشمانم می آمد و می رفت با هر گام - مثل حرکت گهواره ای که کودک را می خوابند تا آسوده باشد از خیال این دنیا چشمهای من هم می خواست هیچ چیزی را نبیند . گهواره آدمیزاد برای بزرگ شدنش هزارن متر را می آید و می رود بی آنکه قدری جابجایمان کند . (چقدر ما آدمها دست و پا بسته ایم در این روزگار ) شاید گهواره ها مان اینگونه ساخته شده اند که ما را فریب دهند . چشممان گمان کند که در حال حرکتیم اما حتی توان یک قدم قدری جلوتر رفتن را نداریم .
گامهایم را با این فکر بلند تر و قدری تند تر کردم - شاید کمی به جلوتر برسم - شاید قدری بتوانم از این درجا زدن رها شوم - شاید قدری یاد بگیرم که کجای این جهانم .
نگام همچنان لی لی کنان روی پاهایم بود بی آنکه حتی یک گام جلوترم را پاییده باشم . آهسته آهسته و با هرقدمی که برمی داشتم کفشهایم پاهایم را می فشرد و آزارم می داد و رفته رفته گامهایم سست تر می شد و مرا برای انتخاب رفتن و نماندن سرزنش می کند . اما من می روم با اینکه برای هر گام و هر ذره ای جلوتر رفتن باید درد بکشم .
نگاهم روی کفشهای تازه ام قفل شده بود و چشمهایم با گامهایم لی لی می کرد - چشمانم می آمد و می رفت با هر گام - اما درجا می زد بی آنکه حتی یک قدم به جلو تر برود چسبیده بود به سرم - تنها می آمد و می رفت درست مثل حرکت گهواره ای که کودک را می خوابند تا آسوده باشد از خیال این دنیا چشمهای من هم می خواست هیچ چیزی را نبیند .
فقط گامهایم را میدید بی آنکه مسیرم را پاییده باشد.
کفشهایم اما همچنان پاهایم را می فشرد شاید می خواست ندایم بدهد که نروم کفشهای تنگم می خواست بمانم بی حرکت - بمانم ساکن - بمانم و درجا بزنم ...
اما من بی توجه به نگاه چشمم و تنگی کفشم می روم برای نبودن برای رفتن و برای تکاپو در مسیری که دلم می خواهد پاهایم مرا ببرد برای اینکه برسم و جا نمانده باشم ...
قدم که از قدم برمی دارم سفتی اسفالت و سنگهای برآمده از آن از کف کفشم بیشتر پاهایم را می آزارد اما می روم تا نمانم
قدم بر می دارم و دیگر بانگاهم آنها را نمی پایم - اصلا به تنگی کفش فکر نمی کنم و همین می شود که از آزارش کاسته میشود . دلم فقط به رسیدن فکر می کند و همین باعث میشود که کفش تنگم تلاشش را برای آزارپاهایم بیشتر کند اما من بی توجه به آن می روم برای رسیدن
دلم دلتنگ شده بیشتر از تنگی کفشم پس باید برای دلم کاری کرده باشم نه برای سختی راه ...
گامهایم را بلندتر - جدی تر - تند تر و قدری مقتدر تر بر می دارم چون می دانم که کجا باید بروم برای بودن و همین دلم را خنک می کند با آنکه پاهایم دیگر دارد آتش می گیرد.
با همین داغی پاها و خنکی دلم می روم و می روم تا ...
خودم را به چمنهای پارک کوچکی می رسانم - بی درنگ پاهایم را از تنگی کفشهایم رها می کنم . روی چمن خنک و نرم و مرطوب با پاهایی برهنه و رها راه می روم تا لذت رسیدن و رهایی را که از راه پاهایم روحم را به وجد آورده بهتر حس کنم .
رها می شوم از هر ...
چشمانم را می بندم - صورتم را روبه آفتاب می گیرم . گرمای مطبوع گونه های نازک وخسته ام را به گرمی می نوازد . با چشمهای بسته می توان نور را دید. خورشید آنقدر مهربان است که مهرش می گویند و ا مهر را حتی با چشمهای بسته می تواند حس کرد . از اینکه از بند کفشهای تنگم رها شده ام و به مهر رسیدم چقدر خرسندم
پیشترها در شعری خوانده بودم که ... تهی پای رفتن به از کفش تنگ ... و حالا من تهی پای رفتن را تجربه کرده ام در مخمل سبز آرزوهای خنک و کوچک
رسیدم به شیرینی و گرمی مهرخورشید... چه رها ...چه نرم ... درحالیکه چشمهایم همانگونه بسته است پاهایم را می بینم که خون در آن جریان پیدا کرده و به تنگی کفشهایی که چند گام عقب تر جا گذاشته ام پوزخند می زند ...